آمدی تلخ ترین قصّه شود قصّه ی من
غصه ها در دل این غم زده مهمان بكنی
آمدی آمدنت لذّت دیدار نداشت
نیتّت زلزله ای بود پریشان بكنی
اینکه با آمدنت كفر من ایمان بشود
اینکه شمشیر بگیری و مسلمان بكنی
اینکه ساز دل ناكوك ببینی بروی
زخمه از حنجره ی عاطفه پنهان بكنی
بی خداحافظی آماده ی رفتن بشوی
کاخ رویایی این سلسله ویران بكنی
شاعری درد بدی بود چه می فهمیدی
آمدی شعر شدی یکسره عصیان بكنی
ما را در سایت مجموعه ای از شعر های زیبا و خاطرات دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 432