آمدی تلخ ترین قصّه شود قصّه ی من
غصه ها در دل این غم زده مهمان بكنی
آمدی آمدنت لذّت دیدار نداشت
نیتّت زلزله ای بود پریشان بكنی
اینکه با آمدنت كفر من ایمان بشود
اینکه شمشیر بگیری و مسلمان بكنی
اینکه ساز دل ناكوك ببینی بروی
زخمه از حنجره ی عاطفه پنهان بكنی
بی خداحافظی آماده ی رفتن بشوی
کاخ رویایی این سلسله ویران بكنی
شاعری درد بدی بود چه می فهمیدی
آمدی شعر شدی یکسره عصیان بكنی
برچسب:
نویسنده: پرهام بهرامی